به سوی خوشبختی
نويسندگان
[ جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ نوشین ]

[ سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ٥:٢٤ ‎ق.ظ ] [ نوشین ]

[ سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ٥:۱۸ ‎ق.ظ ] [ نوشین ]

salam be hame

man Najmeh hastam khahare Nooshin joon

Inja mikham baratoon kolli ax e Ava joon bezaram 

Halesho bebarin :)

man asheghe in axe Avam 

khodayi bebinin che sheytoon balayie in dokhtar

ino khodam azash gereftam vaghti Iran boodam hanooz 2 mahe bood

inam man barash edit kardam :) khanoom asalie :)

inam axe ba holeh :)

 

inja dige vaghean shabihe aroosake 

 

bazam ax mizaram 

sar bezanin ;)

[ شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ نوشین ]

با یه دنیا شرمندگی برگشتمخجالتببخشید که اینقدر دیر به دیر میامخجالتآخه اسباب کشی داشتم.اون خونه که هتل بهمون داده بود رو تخلیه کردیم و اومدیم خونه جدید.

این خونه خیلی بزرگتر و بهتر از اونجاست.همونطور که میدونید هتل بهمون خونه مبله شده با تجهیزات داده بود واسه همینم من هیچی از جهزیه مو نیاوردم چابهار ولی خونه جدید که اومدیم هیچی نداشتیم مجبور شدینم یه نیمچه جهزیه ای بخریمزبان

اول اسباب کشیم مصادف شد با رفتن امیر به دبی.یه سفر کاری بود.به منم اصرار کرد که باهاش برم ولی منکه مشتاق عوض کردن خونه بودم و نمیخواستم بیشتر از این خرج کنیم نرفتم.داداشم یه هفته اومد پیشم و تو اسباب کشی کمکم کرد.طفلک خیلی زحمت کشیدماچ

اینقدر این دو هفته کار کردم که همه جای بدنم درد میکنه ولی خیلی خوشحالم از اینکه اومدیم اینجا چون هم مرکز شهره هم خیلی نزدیک به کار امیره در حد یه کوچه کوچیک فاصله ستلبخند

از وسایل خونه فقط مبل مونده که بخرم و پرده ها که سفارش دادم تا آخر هفته میارن.احتمالا یه فرش دیگه هم میخرم

یه چیزی که انگیزه نوشتن رو ازم گرفته اینه که نمیتونم عکس آپلود کنمناراحتکلی عکس از آوا جونم دارم که بذارم ولی نمیشه اعصابم خورد شده دیگه.

هرکاری میکنم نمیشه.جالبه اومدم یه وبلاگ جدید بسازم اونم نمیشه و ارور میدهمتفکر

چند وقت بود اینترنتمون مشکل داشت و نمیتونستیم تو وایبر عکس بذاریم با پیگیری زیاد درست شد ولی نمیدونم چرا این وبلاگ لعنتی درست نمیشهکلافه

بچه هایی که پرشین بلاگی هستین تورو خدا کمکم کنین.

آوا جونم 5ماه و نیمه شده ولی هنوز نتونستم عکس بذارم.تو روح پرشین بلاگعصبانی

از سه روز پیش دارم بهش فرنی میدم البته دکترش گفت چون وزنش خوبه میتونم بهش فرنی بدم

اینقدرم شکمو شده که مثلا قرار بود 1قاشق فرنی بخوره ولی مگه ول میکنه فشنگ یه بشقاب میخوره جوجه کوچولوبغل

چند وقته موقع گریه کردن مامان و بابا میگهقلبفدای دختر باهوشم بشم

ماشالله خیلی از سن خودش بالاتره.

فقط کاش میشد عکس بذارم یا کاش شماره هاتونو داشتم برتون وایبر میکردمدل شکسته

الانم تو بغلم نشسته و دست و پا میزنه و مثلا داره صحبت میکنهچشمک

امیر جونم از سرکار اومده میخوایم با هم چای بخوریم.فعلا خداحافظ قلب

[ دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ نوشین ]
[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ نوشین ]

بچه ها کسی از عاطفه جون(دیروز دختر بابا . امروز خانوم خونه) خبر داره؟

عاطی جون وبلاگت حذف شده چرا؟!!نی نیت به سلامتی دنیا اومد؟نگرانتم همشهری

[ شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ نوشین ]

سلام دوستای گل و مهربونم.بغل

واقعا" شرمنده ام از اینهمه تاخیر و نبودنم.خجالت

همونطور که میدونید حدود یکماه و نیم مشهد بودم و در کنار خانواده با این تغییر که اینبار نجمه هم بود..قلب

الان چابهارم.نمیدونم از کجا بنویسم!

خوب اون روزایی که نجمه بود خییییییلی خوش گذشت.خیلی روزهارو فقط تو خونه بودیم و جای خاصی نرفتیم ولی همینکه کنار هم بودیم خیلی بهم انرژی میداد..

یادش بخیر.الان دیگه برام شده یاد و خاطره!!حالا کو تا دوباره نجمه بیاد

اتفاق بدی که افتاد این بود که پاسپورت نجمه همون اول دزدیده شد!و این اتفاق باعث شد نجمه اونقدری که باید، آرامش و خوشحالی نداشته باشه.البته بعد کلی دوندگی با چادر و حجاب تو این اداره و اون اداره تو اون گرما بلاخره پیدا شد و درست چند روز مونده به رفتنش به دستش رسید!منتظر

خیلی ناراحت بودیم که نجمه داره اذیت میشه و نمیتونیم واسش کاری بکنیم.تو اون مدت فهمیدم که اوضاع مملکت خراب تر از اون چیزیه که تو ذهنمه.اومدن نجمه مشکلاتی رو که هممون هرروز باهاش درگیریم و بهش عادت کردیم رو برام پررنگ تر نشون داد و انگیزمو برای رفتن بیشتر کرد..عصبانی

شاید هم مصلحت این بود که نجمه راحت تر از اینجا دل بکنه و بره.شاید اگه همه چیز خیلی خوب بود رفتن براش خیلی سخت تر میشد.

نمیدونم!

ولی از اونجایی که من به خدا اعتقاد دارم و هر اتفاقی رو مصلحت خیر میدونم،این موضوع رو هم خیر برداشت میکنم..لبخند

البته روزهای خیلی خوبی هم داشتیم.عروسی داداشم همونطور که قبلن هم گفتم خیلی خوش گذشت.چند بار باغ نسرین خواهرم رفتیم.خونه فامیل ،استخر رفتیم،طرقبه شاندیز و خرید و بازار...دور هم جمع شدن جوونای فامیل و بازی مافیا و پانتومیم هم عالی بود..

5مرداد یعنی دقیقا روزی که نجمه میخواست بره تولد امیر بود.قرار بود امیر 2 روز قبل یعنی جمعه بیاد واسه خداحافظی با نجمه و هم اینکه یه هفته مشهد بمونیم و من و آوا رو برگردونه چابهار..قلب

منم کلی تدارک دیده بودم واسه تولدش.

جمعه ظهر رسید.منم از قبل واسه پسرای فامیل وقت پینت بال گرفته بودم و به بهانه اینکه آوا رو نمیتونم چند ساعت تنها بذارم خودم نرفتم.از خود راضی

از قبل کیک و شام سفارش داده بودم(پیتزا و سوپ) و شربت و شیرینی و میوه هم خریده بودم و کل ظرفها رو هم یکبار مصرف خریدم که زحمت واسه کسی درست نشه..

کادو هم ادوکلن مورد علاقه ش ماین خریدم

مراسم خوشگلاسیون خودمو و آوا رو انجام دادم و آماده بودم واسه اومدنش

اینم بگم امیر با پسر دایی هام و شوهر خواهر و برادرام و پسرای خواهرم رفته بودن که اونا هم همه در جریان تولد امیر بودن.کلی هم بهشون گوشزد کرده بودم که امیر نفهمه میخوام سوپرایزش کنمچشمک

خلاصه از پینت بال همشون آش و لاش برگشتن و کلی رنگی و زخمی شده بودن.همینکه  امیر وارد خونه شد من و نجمه و مامان و نسرین کیک به دست رفتیم استقبالش و تبریک گفتیم..

کلی هیجان زده شد و ذوق کرد

تا مهمونا بیان یه دوش کوچیک گرفت چون رنگی رنگی بود بعدشم لباس پوشید و مهمونا اومدن و تولد گرفتیم..

اولین باری بود که تولدمون بدون رقص بود!نمیدونم چرا ولی اینجوری پیش رفت دیگه...شایدم چون همه خسته پینت بال بودن!نمیدونمسوال

خلاصه خوش گذشت و خدارو شکر خوب برگزار شدفرشته

یکشنبه ساعت 5:15 صبح پرواز نجمه بود.همه دوستا و فامیلا اومده بودن خونه مامانم واسه خداحافظی.وتا حدود 1 شب موندن ولی ما دیگه تا 3/5 بیدار موندیم که همگی باهاش بریم فرودگاه

چون نجمه اون مدت خیلی به آوا وابسته شده بود آوا جون رو هم بردم که البته همش خواب بودخواب

خلاصه زمان خداحافظی رسید و همه بغض کرده بودن.من نمیدونم چطوری ولی خودمو کنترل کردم و گریه نکردم چون میدونستم ناراحت میشهناراحت

نجمه رفت!گریه

ولی انشاالله سال دیگه زمستون دوباره میاد .دلم به همین خوشه

الان که دارم مینویسم چشام پر اشکه.دلم میخواست پیش هم بودیم

ای کاش....

دلم نمیخواد وقتی آوا خاله شو میبینه غریبی کنه.برای هرکس اگه غریبی کنه واسم مهم نیست ولی نجمه...ناراحت

چرا باید ازش دور باشم.مگه ما آدما چقدر تو این دنیا عمر میکنیم که بخواد اون چند سال هم به جداییی بگذره!گریه

خدایا بازم شکرت میکنم چون میدونم از بودنش تو آمریکا راضیه

بگذریم

از آوا جونم بگم براتون که چقدر شیرین شده عسل خانومقلب

کلی سعی میکنه حرف بزنه اینقدر که آب از لب و دهنش سرازیر میشهماچ

خیلی هم خوش اخلاقه.از خواب که بیدار میشه کلی میخنده و خودشو واسه مامان و باباش لوس میکنهلبخند

همه میگن به لحاظ هوشی خیلی جلوتر از سنشه حتی دکترش هم گفت خیلی باهوشه ولی به لحاظ جسمی ظریف و کوچولو موچولوئه دخملم.دکترش گفت اینقدر که شیطونه و وول میزنه خیلی تپل نمیشه

همچنان تا حدودی مشکل شیر دارم شبا شیرم کمه .از دیشب تصمیم گرفتم یکی دو وعده خیلی کم شیرخشک بهش بدم

جیگر مامان 6 روز دیگه 4 ماهه میشه.فداش بشم مممممممممممنماچماچماچ

وزنمم تغییر نکرده ولی میخوام از امروز ورزش رو شروع کنم و حتما هر روز 1 ساعت ورزش کنم. روزی که اومدم وزنم 76/8 بود امروز 76 یعنی 800 گرم کم شدم!!

به هرحال میخوام آهسته آهسته وزنمو برسونم به 65.عجله ای واسه کاهش ندارم.تیپم بد نیست ولی باید وزن کم کنم و حتما هم ورزش کنم

دوستان پرشین بلاگی من اصلا نمیتونم عکس آپلود کنم چیکار کنم آیا؟

کلی عکس آماده کردم ولی نمیتونم بذارمگریه

[ سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ نوشین ]

سلام دوستای گل و مهربونم

ببخشید که کمرنگ مایل به بیرنگ شدمابلهحسابی درگیرم

واما ماجراهای این روزا:

پنجشنبه 15 خرداد شب نجمه اومد ایران.یه هفته بعدشم من و امیر و اوا اومدیم مشهد..

قبل از اینکه نجمه رو ببینم همش داشتم تو ذهنم میگفتم وقتی بعد 5 سال خواهرمو میبینم چه اتفاقی میفته..

نجمه با یه عروسک خرگوش گنده منتظرمون بود وقتی دیدمش پریدیم تو بغل هم...ولی انگار همیشه پیشم بوده البته خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم ولی تو چند ثانیه همه چیز عادی شد و اصلا تصوری از اینکه 5 ساله ازش دورم رو نداشتم.شاید دلم میخواست فقط به اینکه الان هست و این مدته که میمونه تمرکز کنم...

3هفته از اومدنش میگذره و فقط یه ماه دیگه اینجاستناراحتوای خدا اصلا نمیخوام به روزی که میره فکر کنمناراحت

بگذریم 29 خرداد عروسی داداشم بود که بسیاااااااااااااااااار عالی برگزار شد و خیلی خیلی خوش گذشت جای همتون خالی ترکوندیم حسابی

از رقص عروس و داماد که نگم عااااااالی بود همه عاشقشون شده بودن.خدارو شکر خیلی همه چیز عالی بود

تازشم هرکس منو دید گفت چقدر لاغر شدی و اصلا انگار نه انگار زایمان کردیتعجب

البته از اون روز 1/5 کیلو زیاد شدم از بس مییییییییخورمکلافه

خدارو شکر شیرم زیاد شده و شیرخشک رو حذف کردم ولی به حدی گرسنه میشم که 5 برابر قبل غذا میخورماسترس

امروز با نجمه رفتیم واسه ثبت نام یوگا که این یه ماهه رو یوگا کنیم شاید فرجی شد یه کمی لاغرتر شدمیول

واما براتون بگم از آوا جوووووووووونم:

عشق مامان 5 کیلو شده بگین ماشاالله

الان 2 ماه و 17 روزشه.کلی با همه میخنده و آغوم میگه و سعی و تلاش فراوون که حرف بزنه.

دیشب پاگشای عروس خاله م بود.کلی رقصیددیم و خوش گذروندیم ولی آخر شب آوا حالمو گرفت.گلاب به روتون خرابکاری کرده بود تا گردنش پر شده بود کل لباساش کثیف شده بود تازه روتختی خاله م هم بی نصیب نموندخنده مجبور شدم از گردن به پایین بشورمشهیپنوتیزماولین باری بود که واسش لباس برنداشته بودم آبروم رفت.فکر کنید تا آخر مجلس آوا خانوم لخت تو پتو پیچیده شده بودزبان

بیا دختر بزرگ کن والاقهر

ولی دخملم خیلی خانوم شده خیلی فهمیده شده خیلی بیشتر میتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.خودم تنها میبرمش حموم کلی هم ذوق میکنه.قلب

در حال حاضر همه چیز خوبه فقط تنها مشکلم دوری از امیره.دلم واسش یه ذره شدهناراحت

الهی بمیرم براش تو این هوای گرم تو چابهار دور از من و آوا میدونم خیلی بهش سخت میگذره گریه

انشاالله ایندفه که برم چابهار دیگه تا مدتها نمیام مشهد و پیش امیر جونم میمونم.هر کس هم دلش واسمون تنگ میشه باید خودش زحمت بکشه بیاد اونجا من دیگه اینور و اونور نمیرمقهر

راستی فراموش کردم بهتون بگم واسه روز پدر چی خریدمنیشخندچقدر خرسندم منابلهآخه نمیخوام چیزی بدون ثبت تو وبلاگم باشه اونم سالی که امیر جونم پدر شدهماچ

واسش پلاک فروهر خریدم و تو چند تا جعبه کادو گذاشتم از بزرگ به کوچیک.اصلا نتونست حدس بزنه وقتی هدیه شو دید خیلی ذوق کردبغل

 عکسشو بعدا میذارمنیشخند

خوشحالم که تونستم خوشحالش کنمقلب

عکسای عروسی و آوا رو هم بعدا میذارم

میخوام برم مشاوره تغذیه چون همش صبحا سردردم  همیشه هم ضعف دارم

برامون دعا کنید.خوش باشید دوستای نازنینم

عاطفه جون بیا بگو که زایمان کردی یا نه نگرانتم عزیزم

 

 

[ چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ نوشین ]

دوشنبه آوا جونمو بردیم حموم.

جیگر مامان اصلا" اذیت نکرد و طبق معمول همیشه ساکت و آروم بود و حسابی کیف کرد

ولی تا دلتون بخواد من تو سر و کله خودم میزدم که وای بچه م سرما خورد

وای بچه زیاد تو حموم نمونه ... ویییییییی....یه گدا استرسی تمام عیار

حالا امیر هم بیخیااااااااااال.همش میگفت نمیخواد اینقدر نازنازی بارش بیاری بذار سرما بخوره.در حموم باز میذاشت

ای خداااااااااااااااااا.دلم میخواست خفه ش کنم

خلاصه حمومش کردیم و لباسشو پوشوندم تنش و عسل خانوم خوابید

ولی خودم با یه حوله که اونم همش از تنم میفتاد و کلا" لخت بودم بدو بدو دنبال پوشوندن آوا

تو اتاقی که هی میرفتم و میومدم کولر روشن بود ...منم لخت..

نتیجه ش یه استخون درد شدید بود که دو روز مجبورم کرد مسکن بخورم ولی روز سوم دیگه تب و لرز کردم شدیییییییییید

فکر کنید با این گرمای چابهار من کولرو خاموش کرده بودم دورم پتو پیچیده بودم!!

زنگ زدم به امیر که بیاد زودتر خونه چون بدنم از درد داشت متلاشی میشد

گفت باشه نیم ساعت دیگه میام حاضر شو که بریم دکتر.ساعت 12 بود من دیگه خوابم برد فقط گاهی با گریه آوا بیدار میشدم و در حال بیهوشی و تب بهش شیر میدادم و خوابم میبرد..

وقتی بیدار شدم دیدم ساعت 4 شده و امیر هنوز نیومدهتعجب

بهش زنگ زدم و گفتم مطمئنی هنوز نیم ساعت دیگه نشده؟!

کلی عذر خواهی و قربون صدقه رفت و گفت من دیدم خوابی زنگ نزدم که بیدار نشی.نتونستم بیام چون یکی از کارگرا از طبقه سوم هتل افتاده پایین و داغون شدهنگران

منم گفتم: این کارتو هیچوقت فراموش نمیکنم و قطع کردمعصبانی

حدود نیم ساعت بعد اومد خونه و تا تونست با زبون و دیگر اعضا و جوارحش عذر خواهی و دلجویی کردچشمک

منم تبم کم شده بود ولی بدنم از شدت درد له شده بود.دیگه گیر ندادم ینی حالشو نداشتم و خوابیدم..خوابوقتی بیدار شدم خوب شده بودم.هرچی امیر گفت بریم دکتر گفتم نمیخوام از دکتر بدم میادنیشخند

اینم ماجرای حموم چهل روزگی آوا خانوم..

روزا داره میگذره و به اومدن نجمه جونم چیزی نمونده

5ساله که نجمه آمریکاست!باورم نمیشه!یادمه روزی که میخواست بره اینقدر گریه کرده بودم که یه نصفه روزی بیهوش بودم از سردرد.همش میگفتم چه جوری دوریشو تحمل کنم....بگذریم الانم داره اشکام میریزه...........

15 ام نجمه میاد ایران بعد دو روز میره دبی واسه ویزاش و 2 روز بعدش مشهده.منم اونموقع میرم مشهد که تا نیمه مرداد که ایرانه بمونم پیشش

روزیکه من برسم مشهد شبش مامانم مهمونی اومدن نجمه رو میگیره

29 ام هم که عروسی داداش جونمه

خدا بخواد روزای خیلی خوبی در پیش داریم(گوش شیطون کر)

فقط بدیش به اینه که نجمه که بره منم میام چابهار داداشم 2 ماه بعد عروسیش میره نیوزلند.مامانم خیلی تنها میشه.بهش گفتم باید با من یه یه ماهی بیایید چابهار چون میدونم نمیتونه اینهمه تنهایی رو تحمل کنهدل شکسته

دیشب به امیر گفتم تو رو خدا بیا یه فکری به حال شکمم بکنیم ناراحتمن چه جوری لباس مجلسی تنم کنم؟شکمم میزنه بیرونگریهتو عمرم شکم نداشتمگریه

گفت عزیزم تو که شکم نداری!!این یه ذره رو همه دارن به نظر من که هیچ مشکلی نداری ولی بازم اگه میخوای کاری بکنی بگو من قبول میکنمعینک

گفتم یه ژل لاغری مطمئن بخریم با گن لاغری،خودمم ورزش میکنم و کالری هم بیشتر از 1500 نمیخورم چون کمتر از اون رو شیرم تاثیر میذاره.گفت:باوووووشهنیشخند

خولاصه هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.مارک ژل و گن خوب بهم بگینخجالت

راستی نمیتونم عکس از آوا بذارم امیر تنظیمات لبتابو عوض کرده ولی قول داده زود زود درستش کنه که بتونم عکس بذارم

الان آوا جونم خوابیده و هر از گاهی یه جیغ بنفش گریه ای سر میده و منم بدیو بدیو میرم شیرش میدم و دوباره میام پای نتیه همچین آدم متعهدی هستم نسبت به دوستان وبلاگیمیول

بچه ها از یاری سبز فراموش نکنیدااا

مراقب خودتون باشید

بایبای بایقلببغل

[ شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ نوشین ]

سلام دوستای گل و مهربونمقلب

ممنونم از اینهمه لطف و مهربونیتون.قلب

ببخشید که اینقدر کمرنگ شدم.کمرنگ که چه عرض کنم بیرنگ شدمخجالت

من چابهارم.جمعه اومدم خونه خودم.یه همچین آدم خودکفایی هستماز خود راضی

از بهمن مشهد بودم و امیر اینجا تنها بود.طفلک خیلی بهش سخت گذشت.

ولی مجبور بودم تا یکماهگی آوا جون صبر کنم که دخملم اجازه پرواز داشته باشهقلب

خلاصه الان چابهارم.از صبح تا شب در حال بدو بدو کارای خونه و رسیدگی به آوامابله

امروز آوا جونم 40 روزه شد.میخوایم ببریمش حمومماچاولین باریه که خودم میخوام حمومش کنم راستش استرس دارم ولی باید یاد بگیرممژه

فدای دختر ناناز4 کیلوییم بشم خیلی جیگر و شیرین شدهبغل

وزنم همون 76 مونده ولی اصلا چاق نیستم فقط یه کمی شکم دارم که اونم زیاد تابلو نیست.

جمعه که اومدیم چابهار من تا 8/5 شب خوابیدم از بس بیخوابی کشیده بودم بیهوش شده بودمخواب بعدش بهناز زنگ زد و واسه شام دعوتمون کرد.

شام ماهی سرخ شده بود و قیمه.دستش درد نکنه خیلی خوب بود.فرشید هم به دخملم 100 تومان رونمایی داد.البته بهناز قبلا" کادوی آوا رو داده بود که ست روتختی و پتو و بالش بود..

دیروز ظهر هم بهناز از کلاس ورزشش اومد پیشم و ناهار پیشم موند..

خیلی لاغرتر شده چون هم رژیمه هم ورزش میکنه

خییییییییییلی دلم ورزش و رژیم میخوادلبخندولی چون شیر میدم نمیتونم رژیم سفت و سخت بگیرم ولی میخوام یه برنامه غذایی و ورزشی درست و حسابی واسه خودم بنویسم و تو این یه ماهی که مونده تا عروسی داداشم شکمم رو آب کنماز خود راضی

راستی دوست جونیا بابت اینکه خواسته بودین یه وبلاگ واسه آوا جون بسازم راستش فعلا اصلا وقت ندارم و مجبورم همینجا از آوا جونم بنویسم ولی اگه وقت شد چشم مژه

این روزای زندگی من آسون نیست ولی تا دلت بخواد شیرینه.درسته آوا جونم تمام وقتمو میگیره و حتی خواب رو هم ازم گرفته ولی به جاش دلمو پر کرده از عشق و علاقه و انگیزه واسه یه زندگی خوب..

راستش این روزا کمتر به امیر میرسم و همه وقتمو میذارم واسه آوا.نمیدونم چرا اصلا با امیر مثل گذشته نمیتونم باشم.منی که همیشه در حال محبت به امیر بودم الان اصلا حتی بوسش هم نمیکنمنگرانخودشم شاکیه ولی درک میکنه و سعی میکنه با محبتاش این حالت منو بهتر کنه..

یه کمی نگران رابطه م با امیرم.امیدوارم این حالتم از بین برهناراحت

---------------

خدایا بابت هدیه های زندگیم آوا و امیر شکرت میکنم.زنده و سلامت نگهشون دار و سه تاییمونو در کنار هم خوشبخت و عاقبت بخیر کن.آمین

[ دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ نوشین ]

آوای من امروز 28 روزه شدهبغل

خدارو شکر خوبه فقط خیلی کم خوابه

وزن دخملم از 2/900 رسیده به 3/600قلب

بگین ماشااللهمژه

خودمم خوبم خدارو شکر.زیاد فرصت وب چرخی ندارم ولی تا جای ممکن میخونمتون ولی اگه کامنت نمیزارم ببخشید واقعا" وقت نمیکنم

اینم عسل خانوم من بعد حموم:

[ چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نوشین ]

سلام دوست جون جونیا

بدون مقدمه و شکلکای جینگولی برم سر اصل ماجرا:

17 ام فروردین وقت چکاپم بود.رفتم پیش دکترم خیلی شرایطمو خوب دید و گف راحت میتونی طبیعی زایمان کنی ولی وقتی شکمم رو فشار داد یه کمی رفت تو فکر و گفت برو سونو بده ببینم آب کیسه کم نشده باشهمتفکر

رفتم سونو گفت آب کیسه خیلی کم شده و به احتمال زیاد بایدسریع سزارین کنیتعجب

داشتم سکته میکردم.فرداش رفتم پیش دکترم بازم برام سونوی تکمیلی نوشت و گفت همین الان جوابشو واسم بیار که به احتمال زیاد باید امشب بستری بشی واسه سزاریننگران

به حدی ترسیده بودم و بغض کرده بودم که نمیتونستم حرف بزنم ولی جلوی مامانم هیچی نمیگفتم.مامانم بهم روحیه میداد ولی خودش داغون بودناراحت

23 روز زودتر میخواستم زایمان کنم!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه جواب این سونو بدتر از قبلیه بود و آب کیسه تقریبا صفر شده بود!!

دکترم گفت برو بیمارستان واسه تشکیل پرونده فردا صبح ینی 20 فروردین سزارینت میکنمتعجب

خیلی حالم بد بود.داشتم میمردم ولی تصمیم گرفتم توکل کنم به خدا و شرایطم رو بپذیرم

به امیر زنگ زدم و گفتم خودتو برسون مشهد.طفلک اونم شوکه شده بود شانسمون گرفت چون پرواز چابهار _مشهد چهارشنبه و جمعه ست و امیر تا ظهر میرسید بیمارستان

ولی دلش میخواست از اولش همراهم باشه واسه همینم گفت اگه میشه به دکترت بگو یه روز عقب بندازه

به دکتر که گفتم گفت به هیچ عنوان نمیشه هم خودت و هم بچه در خطرید!!تعجب

حدود ظهر بود که یادم اومد یکی از دکترهای معروف مرد مشهد از نزدیکان دوست امیره.نمیدونم چرا ولی تصمیم گرفتم عمل سزارینم رو مرد انجام بده چون این آقا اینقدر معروفه که قابل مقایسه با دکتر خودم هم نیست

خلاصه با استفاده از بند پ عملم رو قبول کردنیشخند

تو اون نصف روز 9 تا آمپول بتامتازون بهم زدن که ریه بچه تشکیل بشه ولی دکترم گفت احتمال اینکه بچه بره تو دستگاه زیادهنگران

صبح چهارشنبه 20 فروردین ساعت 6 صبح رفتیم بیمارستان سینا و ساعت7 من با یه عالمه دخترای همسن و سال خودم آماده مامان شدن بودیممژه

مراحل تشکیل پرونده و گرفتن فشار و ضربان قلب و وزن که 84/5 بودم و... یه یه ساعتی طول کشید.بعدشم به دلیل کمبود تخت من و چند نفر دیگه رو بردن تو یه اتاق دیگه..

اصلا استرس نداشتم فقط دعا میکردم و تمرکز مثبت ولی چیزی که ناراحتم میکرد دیر رسیدن امیر بود.دل شکسته

به دکترم گفتم آخرین نفر منو عمل کن که امیر برسه .گفت :نمیشه من نهایت 10 عملت میکنم چون بعدش باید برم برسم به خانم و خانواده م که واسم از همه دنیا مهمترند!فرشته

خیلی با حرفش حال کردم دمش گرم یه آدم به این شهرت و مقام اینهمه به خانواده و همسرش اهمیت بده و وفادار باشه معرکه ستتشویق

خلاصه یکی یکی بچه های هم اتاقی منو صدا زدن واسه عمل و من تنها موندم ولی سعی کردم به جای هر نوع فکر منفی و ترس فقط دعا کنم و آرامش داشته باشم

واسه همتون دعا کردمقلب

یهو یه دختره رو آوردن واسه زایمان طبیعی!اینقدر جیغ و داد کرد که دیگه تپش قلب گرفتم و یه جورایی خوشحال شدم که میخوام سزارین بشمچشمک

بعدم منو صدا زدن واسه عمل...

از اتاق عمل فقط تختش یادمه!دکترم اومد کلی شکم و صورتمو ناز کرد و قربون صدقه م رفت بعدشم گفت نفس عمیق بکش انگار داری گل بو میکنی و با بازدمت داری شمع فوت میکنی..

دومین نفسی که کشیدم اتاق دور سرم چرخید و هیچی نفهمیدمهیپنوتیزم

بعد حدود 1 ساعت شایدم کمتر با صدای ناله خودم به هوش اومدم.درد داشتم ولی غیر قابل تحمل نبود.از پرستار پرسیدم بچه م سالمه ؟تو دستگاهه؟

گفت آره سالمه دستگاه هم نیاز نداشت

چندبار پرسیدم مطمئنی؟گفت آرهفرشته

چیزی که وحشتناک بود این بود که هر چند دقیقه یکبار پرستار شکمم رو فشار میداد که لخته های خون خارج بشه.به حدی درد داشت که نفسم بند میومد و بر خلاف بقیه که جیغ میزدن من فقط نفسم قطع میشدسبز

تو ریکاوری که بودم آوا رو آوردن پیشمقلباینقدر سریع آوردنش یه ذره به زور بهش شیر منو دادن و بردنش که نتونستم درست و حسابی ببینمش.راستش شوکه بودم

واقعا" من مامان شدم؟!!خجالت

یه بارم قلبم درد گرفت و نفسم تنگ شد که سریع همه پرستارا ریختن سرم و اکسیژن بهم دادن و این چیزا..

نمیدونم چرا ولی مدت زمان موندنمون تو ریکاوری خیلی زیاد شد

از 10 تا 2/5 بعد از ظهر تو ریکاوری موندم بعد بردنم اتاقم

هنوز گیج بودم و درد داشتم ولی خواهرم و داداشم و زن داداشام و  فامیلم دورم بودن.

من فقط چشمم میگشت دنبال امیر ولی نبوددل شکسته

دوباره درد قلبم و تنگی نفسم شروع شد

پرستار اومد و اکسیژن داد و لباسم رو عوض کرد هنوز 5 دقیقه هم نگذشته بود که امیر اومد.

وقتی دیدمش انگار خدا دنیا رو بهم داده بود.فهمیدم مصلحت زیاد موندن تو ریکاوری چی بود.امیر فقط 5 دقیقه دیر رسیدقلب

بعدشم کلی بوسیدم و قربون صدقه م رفت ماچ

بعد نیم ساعت آوا رو آوردن.اینقدر اخمو و پف آلود بود که اصلا نمیشد بفهمی شبیه کیه ولی همه میگفتن شبیه امیره

وقتی اومد تو بغلم آروم آروم بود و خوابید.خیلی ناناز بود عزییییییییزمقلب

خیلی خسته بودم و ضعف داشتم و تشنه بودم داشتم خفه میشدم ولی تا فردا صبح نباید هیچی میخوردم.فاجعه بودکلافه

به اصرار خواهرم شب پیشم موند و به امیر گفتم تو برو خونه و استراحت کن

شب تا صبح آوا بهونه گرفت و گرسنه بود.آخر مجبور شدیم یه ذره نبات داغ بهش بدیم که ساکت بشه چون شیرم کم بود

صبح دکترم اومد.بهش گفتم خیلی درد دارم گفت برو خدارو شکر کن.خودت در معرض خطر عفونت سفالیک بودی و بچه هم از 100% دستگاه نجات پیدا کرد.گفت باید 8 میلیون هزینه دستگاه میدادی،خدارو شکر کنتعجب

بعدشم امیر و داداشم اول وقت اومدن و کارای ترخیص رو انجام دادن.من داشتم لباسامو میپوشیدم.شلوارم تا نیمه خواهرم پام کرده بود که یهو خواهر شوهرم که گفته بود نمیتونه از اراک بیاد درو باز کرد و حساااااابی سورپرایزمون کردتشویق

خلاصه رفتیم خونه.دم در گوسفند قربونی کردن و منم که از درد و ضعف داشتم میمردم همینکه گوسفند خونی مالی رو دیدم نزدیک بود ولو شم که جمع و جورم کردنهیپنوتیزم

مادر شوهرم هم اومده بود و کلی بغلم کرد و قربون صدقه م رفت و کلا تا یه نیم ساعتی مراسم بوس و بوس کاری بودماچ

وقتی وارد اتاقم شدم دیدم مامان و خواهرم اتاقمو خیلی خوشگل تزئین کردن و اتاقم شده پر عروسک و گل و عکسای من و امیر

خیلی کیف کردم ولی بخاطر درد زیاد سریع خوابیدمخواب

3 روز اول آوا یه کمی زردی گرفت که مجبور شدیم دستگاه بیاریم خونه و پرستار هم مدام بالا سرش بود

خدارو شکر زود خوب شد ولی بچه م چون زود بدنیا اومده خیلی ریزه میزه ست

وقتی بدنیا اومد 2/900 کیلو بود بعد یه هفته شد 3 کیلو.اندازه یه جوجه ست قلب

به نظرم بینی و لب و دهنش شبیه خواهرم نجمه ست و چشم و ابروش شبیه امیره با این تفاوت که کاملا چشاش مشکیه ولی امیر چشاش رنگیه

خیلی دوست داشتم رنگ چشاش مثل امیر میشد ولی خوب نشد مهم اینه که خدارو شکرسالمهلبخند

5 روزگی آوا امیر جشن گرفت و سور دادو دستبند و انگشتر رو بهم داد و گفت دستبند هدیه روز مادره ولی چون من اونروز نیستم الان کادوشو میدم

بقیه هم که همه به دخترم طلا دادن (دستبند و گوشواره و انگشتر و... خلاصه سرویس طلای دخترم کامل شدلبخند).فقط مادر شوهر و خواهرشوهرم سکه دادن

آها بگم از مامان و خواهر امیر که تو اون چند روز به معنی واقعی سنگ تموم گذاشتن.اینقدر مامانش بهم رسید و کمکم کرد که حتی از مامان خودم بیشتر دور و برم بود.خواهرش با اونهمه کلاس و نازی و ثروتی که داره لباسای جیشی آوا رو با دست میشست.خدا خیرشون بده خیلی مهربونن.واقعا" ازشون ممنونم.وقتی رفتن بغض کرده بودم خیلی جاشون خالی بودناراحت

روز بعدشم پدر شوهرم اومد و یه انگشتر به آوا هدیه داد

آخر هفته هم امیر رفت چابهار.از 3روز پیشش گریه میکردم و میگفتم نمیخوام بریگریه

اونم طفلک کلی دلداریم میدادو آرومم میکرد.اینقدر اون یه هفته به من و آوا رسید که وقتی رفته بود هیچ کاری بلد نبودم خودم انجام بدم

روزای اول خیلی افسرده بودم و همش گریه میکردم ولی دیشب امیر کلی باهام حرف زد و از امروز تصمیم گرفتم برگردم به همون نوشین مثبت و پرانرژیمژه

راستی روز هفتم بعد زایمان بخیه هامو کشیدم.عالی عمل کرده به زور هم که بگردی رد بخیه پیدا نمیشهاز خود راضی

دیروز هم رفتم واسه چکاپ مجدد وزنم 76 بود یعنی 8/5 کیلو کم کردم.وزن شروع حاملگیم 69 بود و تا روز زایمان رسیدم به 84/5 ینی 15/5 کیلو زیاد کردم که خدارو شکر تو 15 روز 8/5 کیلوش برگشت.بقیه اضافه وزنم رو هم کم میکنم

خدارو شکر بدنم اصلا چاق نشده تازه لاغرترم شدم فقط یه کوچولو شکمم مونده که اونم داره آب میشه

مشکلم فقط کم بودن شیرمه و گرسنگی آوا

هرکاری که دکتر و اطرافیانم گفتن کردم که شیرم زیاد بشه ولی نمیشه

مجبور شدم به تجویز دکتر شیر کمکی بهش بدم که خیلی بابت این موضوع ناراحتمناراحت

تورو خدا اگه راه حلی دارین بهم بگین که آوا شیر خشکی نشهناراحت

خلاصه من مامان شدممژهخیلی حس شیرین و جذابیه.خیلی آوا جونمو دوست دارمقلب

دخترم اصلا بهونه گیر و بد اخلاق نیست فقط وقتی گرسنه ست یه کمی گریه میکنه

چند روز پیش با مامانم بردیمش حموم.اینقدر کیف کرد و خوش اخلاق بووووووود.مثل باباش عاشق تمیزی و حموم و لباس عوض کردنهقلب

خدارو شکر که دوران بارداری و زایمانم به خیر و خوشی گذشت و بچه م سالمه

خدارو شکر برای داشتن آوا و امیرم

خدایا بابت همه چیز ممنون و شاکرم

برای زیاد شدن شیرم برام دعا کنید

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٢٧ ‎ب.ظ ] [ نوشین ]

سلام دوستای گلم

من 20 فروردین ساعت 10 صبح چهارشنبه مامان شدملبخند

سر فرصت میام کل ماجرا رو مینویسم الان نمیتونم بشینم خیلی درد دارم

خیلی برام دعا کنید که هم دردام تموم شه هم شیرم زیاد بشه

اینم آوا عشق من:

[ سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ نوشین ]

سلام به همه دوستای گل و ناز و مهربون خودم

امیدوارم تعطیلات خوبی رو گذرونده باشید و سرحال و شاد باشید

آرزو میکنم امسال بهترین سال زندگی هممون باشه و همگی به آرزوهامون برسیملبخند

پارسال سال خیلی خوبی واسه من بود.زندگیم میشه گفت از خیلی لحاظ متحول شد.مهمترینش هم که فرشته کوچولومه که اومد تو دلم

به لحاظ کاری عالی بود.انشاالله که امسال 100 برابر پارسال به لحاظ اقتصادی و رفاه بهتر باشه واسه هممون.آمین

کلا از سال 92 خیلی راضیم ومطمئنم امسال خیلی بهتر از پارسال خواهد بودلبخند

واما براتون بگم از تعطیلات عید:

(اییییش اینقدر بدم میومد از این موضوع انشاسبزیادتونه؟)

امیر دو روز قبل عید اومد.از وقتی هم اومد همش بازار و خرید بودیم چون نرسیده بود واسه خودش چیزی بخره

خدارو شکر همه خریداش عالی بود.بغل

لحظه تحویل سال فقط من و امیر و مامان و بابا و داداش کوچیکم بودیم ولی بعدش داداش دیگه م با خانومش اومد و فرداشم خواهری و بقیه اومدن

عیدی هم از امیر ربع سکه و از بقیه پول دریافت کردمنیشخند

تا روز 6 ام چند جا عید دیدنی رفتیم و چند نفری هم اومدن خونمون

6ام تا 9 ام همه خانواده و فامیل نزدیک دست جمعی رفتن تهران عروسی پسر داییم و من و امیر داداشم موندیم مشهد

ما هم سه نفری تا جایی که تونستیم خوش گذروندیم و حال کردیم

دکترم قبل عید گفت قندت یه کمی بالاست باید رژیم بگیری و 6عید آزمایش بدی و سریع نتیجه شو بیاری .که خوشبختانه معلوم شد دیابت ندارم و همه چیز خوبهفرشته

خلاصه تا آخر تعطیلات به تفریح و مهمونی و خوش گذرونی گذشت

یه روز هم رفتیم واسه خرید طلای روز مادر و زایمانم

نتیجه ش این شد:

دستبند کادوی روز زنه

اینم انگشتر کادوی زایمانمه

خیلی دوتاشونو دوست دارم.ممنونم امیر جونم

13 به در هم رفتیم باغ خواهری

همه هم بازی کردن هم درینک کردن و هم کلی رقصیدن و حال کردن.فقط من خنثی جمع بودم.البته باهاشون پا بودم ولی بی تحرک و بدون نوشیدنی!

خیییییییلی خوش گذشت چون همه دوپینگی و شارژ بودن

تو تعطیلات یه بار رفتیم کله پاچه زدیم یه بارم طرقبه آش و دوغ آبعلی و چند بارم رستوران و فست فود..

در کل خیلی خوب بود.خدارو شکرلبخند

امیر جمعه رفت و من تنها شدم ولی سعی کردم از الان بساط دلتنگی رو پهن نکنم.خوشبختانه 2 روز زن داداش جون باهام بود و راحتتر دوری امیر رو تحمل کردمخنثی

دیروز رفتم دکتر گفت همه چیز عالیه.بعدشم گفت مطمئنی بچه دختره؟!چرا اینقدر وول میزنه.کلی بهش خندید و گفت دخترت خیلی شیطونه

امروزم باید برم سونو واسه تعیین مقدار آب کیسه.1 اردیبهشت هم آخرین چکاپمه که بهم قطعی میگه میتونم طبیعی زایمان کنم یانهنگران

دیگه چیزی تا مامان شدنم نمونده

استرس دارم البته نه زیاد چون خانوم پسر عموم طبیعی زایمان کرده بود و خیلی راضی بود کلی تعریف کرد و بهم روحیه دادلبخند

توکل به خدا.امیدوارم منم بتونم

نی نی جون هم این روزا اینقدر تکون میخوره که مامانشو عاصی کرده گاهی وقتا احساس میکنم پاهاش تو حلقمه

دختر اینقدر شیطون نوبره به خدا

اسمش هم بین رومیسا و آوا و راشین در نوسانه

نظر خودم راشینه،ولی امیر آوا دوست داره.

خلاصه اینکه این روزای من خوبه خدارو شکر

یوگا و هیپنوتیزم هم میرم.درد خیلی زیاد دارم ولی همه میگن طبیعیه.منم تحمل میکنم

الان که دارم مینویسم کمرم داره از درد میشکنه باید برم استراحت کنم و سر فرصت بیام بخونمتونهیپنوتیزم

برای همتون آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم

ایام به کامتون

[ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نوشین ]

این روزهای آخر سال عجب میگذرد!

این روزا همه در حال بدیو بدیو هستن

تنها موجود کرمی شکل اسلوموشن بیخیال منم!

آخه من همه خریدای عیدمو از چابهار کردم همون موقع که خواهری اومده بود چابهار

یکشنبه وقت دکترم بود رفتم و آزمایشامو نشون دادم.بهم گفت قندت بالاست!!

گفتم امکان نداره من که قندمو چک کردم 85 بودتعجب

گفت نخیر عزیزم اون قند ناشتاته بعد خوردن گلوکز شده 150!!!

خلاصه یه رژیم سفت و سخت بهم داد که کلا به جز آب و هوا بقیه چیزا خوردنش غیر مجازه

نمیدونم با خودش چی فکر کرده؟یه زن حامله همیشه گرسنه خوش اشتها چطوری میتونه با وجود کودک درون تکواندو کارش رژیم بگیره!

ولی خوب کلی هم دکی تشویقم کرد و گفت باریکلا که وزنت رو آوردی پایینتشویق

منم ذوق مرگ گفتم: نیم کیلو که دیگه قابل این حرفارو ندارهنیشخندتاثیر یوگاست

گفت آفرین دخترم خیلی کار خوبی میکنی که یوگا میکنی..نیشخند

بعدشم گفت اوضاع نی نی خوبه و چرخیده و الان سش تو لگنته!ینی نی نی خانوم الان دنیا رو وارونه میبینه

گاهی وقتا به خودم که میام باور نمیکنم قراره مامان بشم

مامان نوشین!!وای باورش برام سخته.یه دخمل ناز جیگر میخوام داشته باشم

خدایا شکرت

چند شب پیش خواب بدی دیدم.اینجوری بود که بهم گفتن بچه ت تو شکمت مرده و اصلا بچه ای نداری ولی یکی از دوستامون بهم تو خواب گفت یه قربونی بده تا مشکلی واست پیش نیاد .منم بیدار که شدم این کارو کردم.امیدوارم خیر باشهنگران

امروز یه دعوای کوچولو با امیر کردم.بعدشم قهر کردم و خوابیدم وقتی بیدار شدم امیر جونم زنگ زد و از دلم درآورد و کلی قربون صدقه م رفت و بهم گفت خوشگل ترین مامان دنیامژه

منم خیلی زود خر شدموآشتی کردممژه

این روزا خیلی زود رنج و عصبی شدم.کافیه بگن بالای چشمت ابرو...دیگه واویلا!!اشکم سر مشکمه

خدایا نمیشه دستتو بذاری رو دکمه دور تند،سریع تر این 45 روز بگذره؟

پس فردا امیر جونم میاد انشاالله و تا آخر تعطیلات پیشم میمونه.

خدایا سفر شوهرم رو بیخطر کن و به سلامتی برسونش مشهد و بهترین روزای زندگیمونو رقم بزن.آمینلبخند

دوستای گلم نمیدونم میتونم قبل از سال نو بیام پای نت یا نه واسه همینم از همین الان پیشاپیش به همتون سال نو رو تبریک میگم و از صمیم قلب واستون آرزوهای خوب میکنم

خدایا دوستامو به آرزوهای خوبشون برسون و سال نو رو بهترین سال زندگیشون قرار بده

خدایا به اون دوست جونایی که نی نی میخوان نی نی بده

خدایا دوست جونایی که پول و خونه و رفاه میخوان آرزوشونو برآورده کن

خدای بزرگ به اونایی که دنبال نیمه گمشده خودشونن،بهترین همسر دنیا رو بده

و به دوست جونایی که دنبال تناسب اندام و لاغریند، این نعمت رو هدیه کن

خدایا هر کس هر آرزوی در دلش داره به خیر و مصلحت خودت برآورده کن

بگین آمین..


 

[ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٦:٥٠ ‎ب.ظ ] [ نوشین ]

سلام دوستای گل و مهربونمقلب

ممنون بابت انرژیهای مثبتی که بابت عکسا بهم دادین

البته میدونم بیشترش تعارفه و روتون نمیشه بگین چه غول بی شاخ و دمی شدی

چه میشه کرد دیگه راهیه که هممون باید بریم(راستی رمز عکسا عوض و بایگانی شد)

ترم فشرده آموزشی یوگا تموم شد.کلاسای هیپنوتیزم هم تا الان 3 جلسه شو رفتم در کل راضیم ولی مشکلم این درد وحشتناکیه که تو لگنمه!گاهی وقتا نمیتونم راه برم.البته مربیم میگه اصلاح میشه ولی بعید میدونم

از امروز دوباره ترم جدید یوگا شروع میشه و خوبیش به اینه که با بچه های بارداری میرم کلاس،آخه ترم قبلم چون از بقیه عقب بودم خصوصی برداشتم

واما بگم از این روزای نی نی خانوم!!بعضی وقتا فکر میکنم دخترم ذاتا تکواندو کاره! از بس بالا و پایین میپره..

موقع هیپنوتیزم اینقدر تکون میخوره که نمیتونم تمرکز کنم

با این وجود اگه یه مدت بگذه و تکون نخوره نگران میشم و دلم میخواد همش وول بزنه!

این مدته اینقدر پول خرج کردم که دیگه دچار روان پریشی شدمهیپنوتیزماگه خودمم خرج نداشته باشم مگه تولد و سالگرد ازدواج عزیزان میذاره؟تازه هنوز عیدی ها موندهاسترسمنم خسیس

دیشب به امیر گفتم که عصبی ام از بس خرج کردم.گفت فدای یه تار موت،بعدشم گفت انگیزه من واسه کار کردن و پول درآوردن رفاه و آرامش توئه و این برام لذت بخشه

الهی فداش بشم که اینقدر مهربونه

آها راستی بهتون بگم از فروش ویژه و آف فروشگاهها..

پریشب بعد کلاس یوگا داداشم اومد سراغم،گفت بریم پروما خرید!خونه مامانم و کلاس یوگام خیلی به پروما نزدیکه و جز پیاده رویهای من این مسیره

خلاصه رفتیم!نمیتونم بگم چقققققققققدر شلوغ بود وحشتناک!!تعجب

هر صفی 100 نفر آدم واستاده بود و هر نفر هم 1000مدل خرید جور واجور.من و داداشی فقط شامپو و دمپایی روفرشی و خمیر ریش خریدیم و واستادیم تو صف..

از ساعت 8 تا 10 تو صف بودیم و صف هم مورچه ای میرفت جلو.داشتم میمردم اینقدر که حالم بد بودزنگ زدم به اون داداش دیگه م خوشبختانه نزدیک بود و گفت سریع بیا بیرون اونجا وانستا.منم به هر زوری بود خودمو از بین مردم با این شکم گنده جمع و جور کردم و رفتم بیرون.نشستم تو ماشین بعد حدود 1 ساعت داداشم بلاخره از صف نجات پیدا کرد و برگشتیم خونه

من موندم روز قیامت خدا چه جوری میخواد اینهمه آدم رو جمع و جور کنه!!

و در عجبم از این مردم همیشه نالان بی پول که ماشاالله اینهمه خرید میکنن و تازه ذوق هم میکنن که چقدر قیمتا مناسبه!!

چه میدونم والامتفکرشاید امسال چون خودم خرید خونه ندارم اینقدر واسم عجیبهسوال

بگذریم از خرید و شلوغی..

این روزا زیاد نمیتونم بشینم پای نت چون کمرم خیلی درد میکنه ولی تا جای ممکن سعی میکنم همتونو بخونمقلب

برام خیلی دعا کنین خیلی روزای سختی رو دارم میگذرونم خیلی سنگین شدم و درد دارمناراحت

امیدوارم این آخرین روزای سال واسه همتون پر از خوشی و نشاط و سلامتی باشه و سال جدید بهترین سال زندگی تک تکتون باشه

[ چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ نوشین ]
[ پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نوشین ]

سلام دوستای گلم.خوبین؟

من و نی نی هم خوبیم خدارو شکر

دیشب نی نی نذاشت تا ساعت 3 بخوابم از بس پرید اینور و اونورکلافه

خیلی تکوناش زیاد شده.دلم ضعف میره شدیدنگرانهمشم گرسنمهخجالت

یه چند روزه که اومدم خونه خواهری

همه چیز خوبه و راضیم

چند روز پیش رفتم دکتر.البته 3 روز پیشش هم یه دکتر دیگه رفتم ولی اصلا به دلم ننشست و امیر گفت برو اون دکتری که ازش انرژی مثبت میگیری

خلاصه رفتم و بعد چک کردن پرونده پزشکیم و کنترل نی نی گفت همه چیز خوبه و به احتمال زیاد میتونم طبیعی زایمان کنم

برای هیپنوتیزم هم باهاش هماهنگ کردم و گفت خیلی تصمیم خوبی گرفتم ولی نباید انتظار داشته باشم که زایمانم بدون درد باشه!گفت هیپنو فقط بهت آرامش و تمرکز میده واین چیزا..

ولی بازم من موافق زایمان طبیعی ام چون از عمل و بیهوشی میترسماسترس

امشب اولین جلسه مشاوره یوگای بارداریمهلبخند

هر روز پیاده روی میکنم ولی روز به روز داره وزنم بالا میره !!شدم 84تعجب

خلاصه اگه خبر ترکیدن منو بهتون دادن تعجب نکنیناوه

خدارو شکر روزهای خوبی دارم البته اگه از کمر  دردهام فاکتور بگیرممژه

آرزو میکنم خدای مهربون به اون دوستایی که آرزوی نی نی دار شدن رو دارن زودتر نی نی بدهقلب

آمین

[ سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ نوشین ]

سلام دوستای گل و مهربون و باوفای خودمبغل

ببخشید که این مدته ننوشتم و نگرانتون کردمخجالت

من خوبم. نی نی هم خوبه خدارو شکر الانم مشهدم خونه مامان جونمقلب

سعی میکنم خلاصه بنویسم این مدته رو چون کمرم درد میکنه زیاد نمیتونم بشینم پای نت:

خواهری 11 ام اومد و  از اونجایی که عشق خرید و ولخرجیه کل صبح و عصر تو پاساژا ولو بودیم و نسرین هم فقط میخرید.

این در حالیه که دو هفته پیش قشم بوده و حدود 3 میلیون اونجا خرید کرده!!

اصلا نمیتونم تصور کنم پولامو اینجوری خرج کنم!

درسته به لحاظ مالی وضعشون خوبه ولی پول که علف خرس نیست!

خلاصه تو اون یه هفته از شدت زیادی پیاده روی وزنم زیاد که نشد کم هم شد!!نگران

ولی کلا خوب بود و خوش گذشت.یه چند باری هم رفتیم خونه بهناز و بهناز اومد پیشمون

وقتی واسه آخرین بار رفتم پیش دکترم همه چیزو چک کرد و دوباره هم صدای قلب نی نی رو شنیدم البته ایندفعه با خواهری..

بعدم بهم نامه پرواز دادو گفت برو دیگه شرت کم!کلافه

بعدم به خواهری گفت : این همیشه اینقدر وسواسه و استرسی؟تو این مدته پدر منو درآورد از بس اومد و گفت میترسم این بشه و اون بشه!!منتظر

خواهرمم گفت:نوشین خواهر منطقی و آروممه!تو خونه استرسیشون منم

دکترم خندید گفت:اوووف پس تو دیگه چی هستیخنده

خلاصه 18 ام من و امیر جونم و نسرین اومدیم مشهد..

اوووووووه اینقدر استقبال از من و نی نی گرم بود که ذوق مرگیدمنیشخند

اون زن داداشم که گفتم واسه فرصت مطالعاتی رفته بود کره هم بعد 9 ماه دیدم و کلی سوغاتی کره ای دریافت کردم..

بعدشم داییم اومد دیدنم و کلی احساسات در کردن..

خانوم داییم میگفت تو چرا تغییر که نکردی خوشگل ترم شدی!!چرا صورتت لک نشده!!چرا ورم نداری!!

خلاصه ترکوند منو از بس گفت و گفت و گفت..بعدشم گفت تو پسر داری امکان نداره آدم دختر داشته باشه و زشت نشهنگران

امیرم همش نگران چشم خوردن من بود و وان یکاد میخوندخنثی

خلاصه هرکس منو دید گفت چرا تغییر نکردی؟چرا زشت نشدی و از این حرفا..

حالا دیگه تو این مدته چه بوزینه ای بشم خدا میدونهزبان

آها فراموش کردم بگم که طی یه پروسه طولانی خواهش و التماس چند ساله بلاخره امیر راضی شد که مو بکاره و همون شنبه که رسیدیم رفت واسه کاشت و هر روز هم از صبح تا 3 عصر اونجا بودخنثی

الهی بمیرم براش خیلی اذیت شد.البته هیچ اعتراضی نمیکرد ولی من از حالش میفهمیدم که خیلی اذیت شده

امیدوارم نتیجه ش خوب باشه که کمی از این عذاب وجدانم کاسته بشهگریه

سه شنبه 22 ام خواهری دعوتمون کرد باغ و واسم یه تولد باحال گرفت

از صبح رفتیم با خانواده داییم و همه خانواده خودمون هم بودیم و دوباره هرکس منو دید گفت چرا...!!!سوالباز هم تکراری!متفکر

صبحانه جگر کبابی خوردیم و ناهار هم جاتون خالی پاچین و جوجه که عالی شده بود.دست خواهری درد نکنهقلب

حدودای 3 هم امیر اومد بعد کلی بگو بخند و بازی و یه عصرونه خوششششششششمزه بساط تولد من بپا شدهورا

خیلی خوش گذشت جای همتون خالی

کادو هم لباس بارداری و یه مجسمه خیلی ارزشمند و ادوکلن و متکای بارداری و مقدارزیادی پول دریافت کردم و بسی ذوق مرگیدمنیشخند

پنجشنبه هم شام خونه داییم دعوت بودیم که خیلی خوش گذشت و شامشون هم عالی بود..

جمعه هم امیر جونم برگشت چابهاردل شکسته

دلم براش یه دنیا تنگ شدهگریه

دیشب واسه اینکه بتونم بخوابم لباسشو گرفتم بغل و با بوی عطرش خوابیدم

الهی بمیرم براش که چابهار تنهاستگریه

وقتی میخواست بره بعد کلی بوس و بغل دوباره برگشت اومد بالا از خودم و شکمم عکس گرفت و با نی نی هم خداحافظی کرد و رفتدل شکسته

حالا کو تا یه ماه دیگه!!از دلتنگی میمیرمگریه

همش تقصیر امیره!از بس مهربون و خوبه ،دوریش واسم غیر قابل تحمله

بعضی وقتا از اینهمه عشق و وابستگی میترسم...

خدایا امیرم رو به تو سپردم همیشه همراهش باش و سلامت نگهش دار.آمین

این روزا خیلی کمردردم اصلا نمیتونم بشینم خیلی زود خسته میشم.نی نی خانوم هم که کافیه بخوام استراحت کنم،دیگه هچی در توان داره لگد حواله مامانش میکنهنیشخند

ولی در کل روزای خوب و خوشی دارم خدارو شکر

راستی قولم رو فراموش نکردم و سر فرصت عکسهای بارداریمو واستون میذارم الان دیگه کمرم داره میشکنه باید برم استراحت کنم

سعی میکنم به همتون سر بزنم

دوستون دارم بوووووووس

[ شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ نوشین ]
درباره وبلاگ

قد :167 ******************************** وزن هدف : 65 ******************************** وزن اولیه در تاریخ 90/8/20 : 81/5 ******************************** وزن 91/1/19 : 74/5 ******************************** وزن 2/2 : 73/4 ******************************** وزن 2/23 : 72/2 ******************************** وزن 2/30 : 72 ******************************** وزن 3/20 : 74.5 !!!!!!!!! ******************************** وزن 6/20 : 73/4 ******************************** وزن: 7/30: 76/8!!!!!!!!!!! ******************************** وزن: 8/30: 75/5 ******************************** وزن : 11/5 : 72/7 ********************************** وزن : 12/12 : 71/5 ********************************** وزن 92/2/17 : 74/5 ********************************** وزن 3/12 : 72/3 ******************************** وزن 3/20 : 70/6 ******************************** وزن 4/1 : 69/8 ××××××××××××××××××××××××× وزن 4/8 : 70/9 !!! ××××××××××××××××××××××××× وزن : 4/20: 69/4 ××××××××××××××××××××××××× وزن 4/31 : 67/8 --------------------------------------------- وزن شروع بارداری: 68 وزن بعد از زایمان:
موضوعات وب
 
امکانات وب
http://bahar-20.com/ftp/other http://clk.about.com/?zi=28/1co/ju http://shanondiet.blogfa.com/page/points1.aspx http://www.freesmile.ir/1/index.htm
http://clk.about.com/?zi=28/1co/ju ابزار سخنان دکتر کرمانی جهت وبلاگ و سایت http://shanondiet.blogfa.com/page/points1.aspx http://shukhi.com/article94.html http://shukhi.com/article94.html http://www.freesmile.ir/1/index.htm